با رنج بسیار،
با یک بندِ انگشت، پیشرفت در سال ،
در دل صخره نقبی می زنم ، هزاران هزار سال
دندانهایم را فرسوده ام و ناخنهایم را شکسته ام
تا به سوی دیگر رَسَم
به نور، به هوای آزاد و آزادی
و اکنون که دستهایم خونریز است و دندانهایم
در لثه ها می لرزند ،
در گودالی ،چاک چاک از تشنگی و غبار ،
از کار دست می کشم و در کار خویش می نگرم
من نیمه دوم زندگی ام را
در شکستن سنگ ها ،
نفوذ در دیوارها ،
فرو شکستن درها
و کنار زدن موانعی گذرانده ام
که در نیمه اول زندگی
به دست خود میان خویشتن و نور
نهاده ام...